تبليغاتX
گل اندام

گل اندام

"تلاش هاي يك تپُل"

اين روزها غذا م رو كنترل ميكنم، اما تا زماني كه ورزش م رو خيييلي جدي شروع نكنم هيچ چيز به دلم نمي چسبه!

الان اصلا احساس خوبي ندارم، روحم شديدا ورزش مي خواد... دلم مي خواد برم روي تردميل و ساعتها بدوم و عرق بريزم و كيف كنم... بعد هم شايد چند دقيقه اي جكوزي + يك ماساژ حسااااابي...

اين چند روز سراغ هر باشگاهي ميرم، قبول نمي كنن كه براي يكي دو ساعت مداوم از تردميل استفاده كنم. و ميگن ۱۰ دقيقه ايي يكبار بايد دستگاه رو ترك كنم، تا بقييه هم استفاده كنن... حتي بهترين باشگاه ها هم در تعداد تردميل محدود هستن!

دلم خيلي گرفته، چون براي شروع عجله دارم، اما هيچ كس حواس ش به من نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:47  توسط ساميا  | 

 

امروز توي كامنت دوني وبلاگ انار چشمم به پيغام "دختر ساروي عزيز" خورد و چون خودم دقيقا اين حالت رو تجربه كردم گفتم شايد بد نباشه در جوابش چند خطي بنويسم، ولي انقدر طولاني شد كه بهتر ديدم براش ايميل بزنم.... بعد گفتم براي خودم تجربه حياتي بود بذار تو وبلاگ بنويسم كه هم خودم جلوي چشمم باشه، هم بقييه اگه دوست داشتن بيان و بخونن!

 
 

در جواب مهروش عزيز:

 

  

مهروش جان، دقيقا درك ت مي كنم، كه توي چه شرايطي هستي... شايد چون  من هم اضافه وزن بالايي دارم!

راستش من در تمام طول زندگيم نمي تونستم بدوم، هر وقت براي امتحان تربيت بدني دانشگاه قرار بود بدوم عذا ميگرفتم و معمولا يه جوري از زيرش در مي رفتم... هميشه موقع دويدن انقدر كبود مي شدم كه از حال ميرفتم.

تا اينكه رفتم خونه يكي از اقوام كه تردميل داشتن... اونجا براي امتحان رفتم بالا و براي مدت 15 دقيقه با سرعت متوسط پياده روي كردم. خيلي عرق كردم، كف پاهام هم چون صافه كلي درد گرفت، كمي هم زانو هام، اما زياد نفسم نگرفت چون خيلي حواسم بود كه با دهن نفس نكشم... يا بهتر بگم: درست نفس بكشم! بعد كه ديدم تونستم تا اين اندازه دووم بيارم... كم كم شروع كردم به زياد كردن دقيقه ها و سرعت ... و به خودم از لحاظ ذهني روحيه ميدادم.

 

بعد از حدود دو هفته تمرين "نا مرتب" يك روز كه مي خواستم از تردميل استفاده كنم عمدا به مسئول باشگاه براي چهل و پنج دقيقه پول پرداخت كردم، از اونجائي كه آدم حساب گر و خجالتي هستم و مي دونستم كه ديگه روم نميشه بقييه پول رو پس بگيرم، يه جورايي برام ريسك محسوب مي شد....

اما با اقتدار رفتم روي تردميل و شروع كردم به پياده روي و تصميم گرفتم تا مادر شوهرم ورزش ش تموم نشده و نيومده سراغم من از تردميل پائين نرم.... يعني يه جورايي خودم رو مجبور كردم. 

با اين ذهنيت شروع كردم، بطري آب م رو هم كنارم گذاشتم و با تهويه افتضاح باشگاه كلي عرق ريختم... به نيم ساعت كه رسيدم كلي خسته شدم... خيييلي زياد و جدا ناي دويدن نداشتم، اما حدود 5 تا 10 دقيقه با خودم كلنجار رفتم.... بعد از اين 5 دقيقه يه حالت خاصي بهم دست داد... پاهام در اختيار خودم نبود و بدون هيچ خستگي مي دويدم... ذهنم هم در يك خلاء خاصي فرو رفته بود كه فقط از اين فعالييت لذت مي برد.... وقتي به خودم اومدم كه يكساعت دويده بودم... از اونروز من سعي كردم هميشه اون حالت رو در خودم بوجود بيارم.... الان تا دوساعت رو راحت مي دوم و لذت مي برم.

 

حالا مطمئنا م كه از لحاظ ذهني تونستم به اين موفقييت برسم، چون شرايط فيزيكي م خيلي تغييري نكرده! تا قبل از اين من بخاطر اضافه وزن بالا فقط استخر ميرفتم و ساعتها شنا ميكردم.... البته قبلا كه لاغر بودم.... كوه، ايروبيك و بدنسازي هم كار ميكردم... اما اون موقع هم نمي تونستم بدوم.

 

مهروش جان، صميمانه اميدوارم تجربه من رو امتحان كني و نتيجه بگيري، چون درك ميكنم چقدر حس بدي داره اينكه نتوني ورزش كني!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 20:28  توسط ساميا  | 

يادم نيست براي چندمين بار كه شروع ميكنم... اما اينو خوب يادمه كه هر بار از دفعه پيش بيشتر انرژي دارم، اين شروع دوباره نه تنها برام سخت نيست بلكه برام كلي هم لذت بخشه!

لذت بخشه چون اين اراده رو در خودم ميبينم كه دوباره شروع كنم، لذت بخشه چون برام باعث افتخاره كه دوستاني مثل شما دارم و عضو گروه سه شنبه هاي طلايي هستم...

اميدوارم اين حضور، ممتد و بدون وقفه باشه و من تو شرايطي قرار نگيرم كه مجبور به ترك (حتي موقت) گروه بشم!!!

امروز صبح رو با انرژي از خواب بيدار شدم و تا حالا به اين فكر ميكردم كه چه برنامه ايي براي روزهام بريزم.

فعلا به اين نتايج رسيدم:

اول اينكه: برم باشگاه و كارت عضويت بگيرم و دوباره برنامه دويدن م رو شروع كنم. البته اگه باشگاهي بشه كه استخر هم داشته باشه عاليه! چون انوقت ميتونم بعد از دويدن كمي هم شنا كنم.

دوم اينكه: دوباره يه MP3 بخرم! آخه قبلي رو آقا دزده برد:(  موسيقي، اون هم موقع دويدن خيلي برام لذت بخشه و كلي بهم انرژي ميده:)

سوم اينكه: برم از اون CD هاي موسيقي بخرم كه در مورد انرژي دادن و بالا بردن اعتماد بنفس و از اين صحبتهاست!

چهارم اينكه: حداقل ۳ بار در هفته اون CD كذايي ايروبيك رو بذارم و هماهنگ باهاش نرمش كنم. مخصوصا نرمش شكم و كار با دمبل ش رو...

پنجم هم كه از همه مهمتره!...

يه برنامه غذايي سالم و منظم بنويسم. و ضمنا هر هفته يا دو هفته ايي يكبار تو ميتينگ شركت كنم.

* يه چيز ديگه هم بگم و برم كه اين هفته رو تو ميتينگ شركت نمي كنم تا كمي جا بيافتم!


حال و حوصله اينكه جزء به جزء بنويسم چي خوردم و نخوردم رو ندارم، اما فقط اينو ميگم كه مواظب بودم! البته بسيار زياد گرسنگي كشيدم كه فكر كنم براي روزهاي اول طبيعي باشه!

** باید برم کمی مواد غذایی سالم خرید کنم. امروز برای خوردن صبحانه مشکل داشتم  مجبور شدم قند مصرف کنم.


_ از سر بيكاري رفتم و يه عالمه توي وبلاگ يادداشتهاي روزانه م نوشتم، تقريبا بيشتر خاطرات مراسم نامزدي و عقدمون رو...

مرور كردنش با همه سختي ها و خستگي هاش لذت بخشه!


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 9:43  توسط ساميا  | 

تمام هفته گذشته رو خواب بودم و هر از گاهي مهموني پاگشا...

شب نامزدی بر خلاف تصورم زيبا شده بودم، البته به لطف آرايشگر و خياط هنرمندم! و مطمئنا كمي هم سليقه خودم

الان سرشار از انرژي م، مخصوصا بعد از خوندن پيام هاي محبت آميزتون كه اشك رو گوشه چشمهام جمع كرد!

پانزدهم شهريور هم يه عروسي دعوتم كه از قضا عروس خانم بدجور با بنده كل دارن! من ميخوام از اين انگيزه استفاده كنم و كمي به هيكلم برسم. اميدوارم اين مسئله كمي حس حسادت منو در جهت مثبت تحريك كنه!

الان پريودم، و فردا هم منزل مادرشوهر مهموني پاگشاست در همين راستا بعيد ميدونم استارت خوبي براي شروع رژيم و ورزش باشه! اما فكر ميكنم شنبه گزينه خوبي باشه!!! پس با اجازه از شنبه شروع ميكنم.

ــ بازم مرسي كه در تمام اين مدت كه من در استرس به سر مي بردم بهم انرژي داديد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 18:9  توسط ساميا  | 

بلاخره من اومدم، دلم براي تك تك تون اندازه يه انگشدونه شده بود!  مرسي كه بهم سر زديد.

من هنوز عروس نشدم، اين مدت هم كه نبودم بيشترش خاطر اين بود كه كامي ويروسي شده و من وقت نداشتم بهش برسم!

شيمكم همچنان قلمبه است، اما حالا كه به اون روز نزديك شدم و ميدونم چاره ايي ندارم، ماشالله هزار ماشالله اعتماد بنفسم عالييييه!!!  

اومدم به وبلاگ ها يه سري زدم و مثل هميشه از پيشرفت رقي دق كردم!  خوش بحالش، اين رقي جون چطور اينطور فرت و فرت كم ميكنه؟!

 

هنوز چهار روز ديگه مونده  هيچ كس نمي خواد بياد؟!

خيلي بي معرفتيد...

 

ـ گيسو جونم تو الان كجائي؟

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 14:31  توسط ساميا  |